حبه انگور
خاطراتی از دنیای کودکی زهرا
امروز روز دومه ماه رمضانه آجی جونم تصمیم گرفت روزه بگیره تا نهار هیچی نخورد بعدم ناهار خورد تا ساعت 6:30بعد گفت ووووووووووووووووووی وووووووووی مامانی من گشنمه مامانم گفت بخور یکم ولی دیگه تا اذان هیچی نخور گفت باشه!!!!!!!!یکمی خورد و و بعد ساعت 8:15 گفت چقدرگرمه گشنمه !!!!!!!بعد یه قلپ آب خورد و تا اذان مخ ما رو خوردی از بس گفتی :گمشنمه !!!بعدم که اذان گفتن همچین خوردی که گفتم هر کی ندونه فکر میکته بدون سحری روزه گرفتیااااااااااااااااا!!!!!! آله دیگه این از اولین روز روزه تو گل آجی اینا مربوطه به 7 مرداد !!جمعه اس و می خواستیم بریم خونه خاله اینا !! سلام جیگیلی آبجی خوبی گلم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شرمندتم دیر به دیر آپ می کنم وبت رو ت آخه آبجی گلم سرم خیلی شلوغه!!!!!!!تازه گی ها یاد گرفتی کاغذ هارو شکل مربع های کوچیک میبری و با ماژیک رنگشون می کنی میزنی به ناخن هات و میگی که اینا ناخن مصنوعی هاته!!الهی من فدات شم با این رفتار بچه گونت !!!!چند روزپیش یکی از دوستای مامان اومده بود خونمون و برات یه تل و جند تا کش اورده بود و چه فیل کوچولو و برای داداشی هم یه ماشین کنترلی ولی شما ماشین رو هم صاحب شدی بابا هم گفت اشکال نداره برای این که حساس نشی مال تو بعدا برا داداشی می خریم!!!!فعلا که با به دنیا اومدن داداشی خیلی خوشت شده!!مامان جون مامان بابا رو میگم بهت یه کیف قرمز و یه آبرنگ و یه کتاب داستان هدیه داد بهت!!هر ک یهم میاد که برات یه چیزی میاره فاطمه (زن امیر)برات یه هدیه خوشمل گرفته که قراره بهت بده!!!!!و..... صدرا هم برای دیدن محمد علی که میااد همیشه برات یه چیزی میگیره یه با راز این سنگ های خوردنی گرفته و یه بار هم یه سطل پر پاستیل و کلی چاخان!! چند وقت پیش صدرا زنگ زد تا باهات حرف بزنه بعد تو گفتی خاله دارن چیکار میکنن ؟گفت میدونی سیرابی چیه ؟گفتی نه !!اونم تا فهمید نمی دونی بهت گفت سیرابی تو هم خیلی بدت اومد فکرکردی فوشه و گوشی رو گذاشتی و گفتی اصلا من با صدرا قهرم و رفتی تو اتاق!!بعد اومدم بهت گفتم خوب تو هم جوابش رو بده نباید قهر کنی که گفتی باشه رفتی بهش زنگ زدی و گفتی چطوری کله پاچه!!!!!خلاصه اون یه چیزی میگفت و تو هم یه چیزی !!مرده بودیم از دستت بابت حرفایی که میزنی !!!!قربونت برم من از وقتی داداشی به دنیا اومده احساس می کنم خیلی خیلی بزرگ شدی!! قربونت برم من خیلی خیلی دوست دارم خواهرم!!!!!!!!!!! اینم وب داداشی عکساش رو زدیمااا www.finghili.niniweblog.com وقتی مامانم 6 ماهش بود به من گفت که قراره برام یه داداش کوچولو بیاد این قدر خوشحال شدم هر روز با هاش حرف می زدم و کلی ذوق می کردم و تازه خوبیشم این بود تا بهش می گفتم داداشی تکون بخور تکون میخورد برام راستی اینم آدرس وب داداشی:www.finghili.niniweblog.com بابای عزیزم ، روز پدر رو بهت تبریک میگم و صمیمانه بر دستان مهربانت بوسه میزنم .از صمیم قلب دوستت دارم بابای من یهترین بابای دنیاست هی بابای من رو سر همهی باباهاست هی!!!!!! اینم همون نقاشی که واسه مامان جونم کشیدم!!!!!!!!!!!! سلاااااااااااام خوبییییییید؟ منم خوبم!!!!!!!!! امروز خواهری برای روز مادر یه نیم ست برای مامانم گرفته بووووووووود بعد مامانم بهم گفت :قشنگه اینا منم گفتم :اینا رو خواهرم براتون خریده؟ مامانم گفت :آره!!!من هم اول یه نگاهی چب چب به خواهری انداختم و داد زدم خیلی بدددددددددددددددددددددددی چرا برا من نخریدی؟؟؟؟؟بعدم شروع کردم به گریه کردن!!!خواهرم هم گفت :تو مادری یا زنی؟؟؟؟ منم هیچی نگفتم!!!یعنی چیزی نداشتم بگم بعد مامانم گفت :واااا زهرا چرا این جوری می کنی مامان؟؟؟خواهرت که برای تولدت کادو گرفت حالا هم روزه مادر خب؟؟خوبه منم اون روز که برا تولدت کادو گرفت می گفتم چرا برای من نگرفتی هااااان؟؟؟؟بعد من گفتم آخه من برای شما چیزی نگرفتم که دوست داشتم براتوووون یه چیزی بگیرم!!!آخه لجم گرفته بود از این که اون برای مامان کادو گرفته بود اما من نه !!مامانم گفت همون نقاشی که دیروز به من دادی خیلی من رو خوش حال کرد !!!!ولی من تا نیم ساعت با خواهرم قهر بوووووووووودم !!بعدشم باهاش آشتی کردم ولی هی بهونه می گیرم!!!!!تازه خواهرم میگه مامان هووو نداشت که اونم بیدا شد خدا به داد برسه!!! ولی من حرفش رو نفهمیدم بعدم که بهش گفتم یعنی چی گفت:بزرگ شدی می فهمی!!منم به مامانم گفتم:مامان چرا اول من رو به دنیا نیاوردی هاان؟؟؟ من یه عادت به قول مامان بدی دارم که تا یه برنامه کودک یا فیلمی میبینم این قدر میبینم که همه ی دیالوگ های شخصیت های اون برنامه رو حفظ میشم راستی داداشیم هم قراره 1 تیر بدنیا بیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد ولی من این قدر دوست دارم زود تر بیااااد ولی مامان میگه اگه زودتر بیاد باید بره تو دستگااااااااااااااااااه! راستی سشنبه روز مادره ÷س روز مادر روووووووو به مامان عزیزم و همین طور همه ی مامان های دنیا تبریک می گم!!!



و حالا امروز مامان از صبح رفته بیمارستان وقتی از خواب بیدار شدم یکمی بهانه گرفتم ام!اما خواهری سرمو گرم کرد اما یه دفعه شروع کردم به گریه کردن خواهری اومد گفت چته عزیزم:گفت گریه نکن بیا بریم یه زنگ بزن به مامان باهاشون بحرف یکم با مامان حرفیدم بعدش نشتیم با مامانجون و باباجونو خواهری و پسر خاله ام فیلم دیدیم بعد هم که دوستم بیدار شد رفتم باهاش بازی کنم مامانم رو ساعت 1 بردن تو اتاق عمل خدا جوونم ازت میخوام محمد علی و مامان سالم برگردن خونه!!!!خدایا خیلی دوست دارم


سلاااام خوبید؟منم خوب خوبم امروز این قدر خواهری رو اذیت کردم مگه گذاشتم درس بخونه اونم ر
فت تو اتاق و در وبست منم اینقدر پای در نشستم و براش حرفیدم و از زیر در براش چیز فرستادم بعدم اینقدر گریه کردم که بیچاره در و باز کرد ولی حسابی از دستم شاکی شده بود
!!!!!!!!و اما آپ امروز درباره ی تخیلات منه!!!!که بقول پسرخاله ام من اگه نویسنده شم تو کارم پیشرفت حسابی می کنم!!!!

!!!!چند وقتی هم هست که پیله کردم به دیدن برنامه کودک جیمی نوترون اگه این برنامه کودک رو دیده باشید می دونیدکه جیمی یه برنامه داره برای سفر به سیاره های دیگه !!!1چند روز پیش من به مامانم گفتم مامان میشه یه طناب به من بدید /مامانم گفت برا چی میخوای گفتم شما بدید حالا !مامانم طنب رو داد بعد منم طناب رو گرفتم و رفتم توی راه پله و رفتم روی صندلی و نشستم لب پنجره و چون پنجره ی ما میله داره طناب رو پرت کردم پایین و با گوشیم داشتم حرف میزدم که مامان اومد گفت :چی کار داری میکنی گفتم مامان میخوام برم سیاره های دیگه تا آدما رو نجات بدم !!!!نمی دونم چرا ولی این قدر مامان و خواهرم بهم خندیدند!!!!!!!






| Design By: KHanOomi |


